این مطلب برای ادامه می نویسم. یک کشور با تاریخ خیلی قدیمی را نمی توان در 20 یا 30 خط خلاصه کرد. این کشور نیاز به این دارد که خط ها بنویسیم و سه نقطه ها بگذاریم. اما حال حاضر این کشور و نظر من. کشور سوریه ی حال حاضر مردمانش را راضی نگه داشته. همه ی آن ها بشار اسد را دوست دارند و از وضعیت شان هیچ گله ای ندارند. حس بدی که ما نسبت به عرب ها داریم به کنار. اما چه شد که من مشاهده کردم این عرب ها کیستند و چیستند! شب اول سفر بود من از هتل بیرون آمدم و به سمت بازار و قلعه روانه شدم. روانه شدم در خیابان روانی شدم! مردم هیچ کاری به همدیگر ندارند. جلوی هتل پیرمردها در کافه ای نشسته اند. عرق می خورند ورق بازی می کنند و زر ورق جابه جا می کنند. این مردم همان هایی هستند که در شهر دمشق زندگی می کنند. زن هایشان را از خانه بیرون نمی آورند. آن ها که صمیمی تر هستند با زن هایشان از خانه بیرون می روند. غیرتی که دارند مثال زدنیست. مثل ما ایرانی ها نیستند که حرف بزنیم و عمل... لا شک لا! آن ها کاری ندارند که کسی به خواهرشان یا مادرشان در خیابان نگاه کند. در جسمشان روح هست و غیرتشان روح دارد. حرفش را می زنیم و خودمان صد درجه و صد در صد بدتریم. فرهنگ اجتماعی مردم، وجه توریستی آن خوب بود. انگلیسی نمی دانند یا کم می دانند. اما هر کمکی که از دستشان بر بیاید برای توریست انجام می دهند. درصد کمی از آن ها دزدی می کنند. جلوی قلعه ایستاده بودم ( بگذارید به حساب بی تجربگی) مردی آمد و اسمم را پرسید و ملیتم را پرسید و با من شروع کردبه حرف زدن. انگلیسی بد حرف می زد. اما من می فهمیدم. اسمش اسماعیل بود. پرسید: مقام صلا الدین رو دیدی؟ من جواب دادم: نه. او هم مرا راهنمایی کرد به مقام صلاح الدین. من فهمیدم که آخر کار هیچ کاری نمی کند و پول می خواهد. پول خواست من هم از سر بی تجربگی 200 لیر دادم. به عبارتی 4000 تومان! در حالی که او هیچ کاری برای من انجام نداده بود. این بود ماجرای دزدهای سوریه. هیچ جا ندیدم که کسی کیف کسی را بزند. بخواهد دعوا کند. بخواهد خفت گیری کند. ساعت سه صبح هم که بیرون رفتم هیچ کس در هیچ کوچه ای به من نگاه هم نکرد. امنیت در سوریه فوق العاده بالا بود. در اینجا ساعت 7 شب به بعد امنیت حتی 1 درصد هم وجود ندارد. وقتی پایمان را بیرون می گذاریم با دیدن هر موتوری و نجوای هر کسی پشت سرمان احساس بدی می کنیم. در سوریه کسی پشت سرمان نجوا نکرد. کسی برای من قمه نکشید. این تمام سوریه است. همه جا امن است و همه جا همه راضی هستند. نه کسی در خیابان دعوا می کند نه کسی به کسی کاری دارد..

شور و اشتیاق سفر کردن یک طرف و دردسرهای آن طرفی دیگر. مشکلات برای انجام هر کاری وجود دارد. سفر کردن مشکلات فراوانی دارد. هیچ چیز راحت صورت نمی پذیرد. سفر کردن خیلی سخت اتفاق می افتد. کشوری دیگر رفتن کاریست که خیلی ها انجام می دهند. این روزها مقصد سفر خیلی ها کشورهایی مثل: امارات – هلند – عراق – کره – کانادا و سوریه است. تورهای زیارتی داخل ایران می نویسند: تور سیاحتی و زیارتی سوریه اما این تور نه تنها سیاحتی نیست بلکه اصلا سوریه ای در کار نیست! فقط شهر دمشق و زیارت حضرت زینب و رقیه و سکینه و حجر بن عدی و هابیل و ... در شهر دمشق. خدا را شکر می کنم که به عالم و آدم دروغ می گویم. اما این بار دروغی در کار نیست. من سفر کردم. نه به دمشق؛ من به سوریه سفر کردم. کشوری با تاریخ دو هزار ساله. کشوری که روزگاری ایران بوده روزگاری مصر بوده روزگاری رم بود و سال ها در استعمار اسلام. ابنیه ی تاریخی سوریه _بیشتر از ایران نه_ زیاد هستند. هیچ سفر هفت روزه ای نبوده که همه را ببیند. اما من همانهایی را دیدم که باید می دیدم. همان کارهایی را کردم که باید می کردم. همان حرف هایی را زدم که باید می زدم.

برویم سوریه و حرم حضرت زینب را نبینیم؟!
روز اول سفر بود و ما هم خشک از سفر رسیدن. سوار اتوبوس شدیم تا به طرف حرم حضرت زینب حرکت کنیم. گویی دورتر از شهر دمشق بود. از همان دید بسته ی پنجره ی کنارم به خیابان و میدان و آدم ها نگاه می کردم. عکس های بشار السد در دیوارها خودنمایی می کرد. انگار زمان انتخابات هست و تبلیغات فراوان! در پیاده روی خیابان همه جور آدم دیده می شد. عربی که لباس عربی به تن دارد زنی که با تاپ و شلوارک راه می رود. دختری که حجاب کامل دارد. زنی ایرانی که چادر به سر دارد. جوانی که به دیوار تکیه داده و زجیر می چرخاند. همه در کنار هم و نه کسی به کسی کار داشت و نه کسی جرات می کرد کار داشته باشد. اتوبوس حرکت کرد. کاروان زیارتی و دردسرهایش... پنجاه صلواتی که ختم شد هیچ اگر قرار بود من طلبه باشم و طالب لباس روحانیت با جو حاکم بر این کاروان تا به حال حجت الاسلام شده بودم! شهر دمشق باید بزرگترین و تمیزترین شهر سوریه باشد. اما پیاده روهای خیابان کثیف و سیاه هستند. در هوا دود هست. ترافیک تهران اینجا هم هست و نامش می شود ترافیک دمشق. جاده ی منتهی به حرم زینب خیلی کثیف بود. در حالی که باید از تمیزترین جاده های سوریه باشد.یادآوری اتوبان تهران کرج بیداد می کند. اما آسفالت است که آسفالت می کند مارا! اتوبان های سوریه از لحاظ آسفالت هیچ ارتباطی به اتوبان های ما در ایران نداشتنند. آسفالت ها مرغوب و خوش تراش بود. بگذریم... فضای اتوبان کم روحانی بود که با رسیدن به کوچه ی اصلی جلوی حرم روحانی تر هم شد! دست فروش ها به فارسی فریاد می زدند. خیابان کثیف بود. مثل همیشه ایرانی ها خرید می کردند و تخفیف می گرفتند.
فضای روحانی خیابان جلوی حرم با ورود به صحن آن روحانی تر شد. دزدی بیداد می کرد. به چشم دزدها دیده می شدند که دزدی می کنند. بچه ها با حالت معنوی در گوشه ای فوتبال بازی می کنند. جوری دمپایی را شوت می کنند گویی می خواهند خود را از بند این عذاب الهی و وسوسه های شیطانی دور کنند. همه عکس یادگاری می گیرند. فقط عده ای در گوشه ای نشسته اند و دعا می کنند. نرم و آهسته دعا می خواند و همراهی می کنند. زیباست دیدن این منظره. چند نفر جلویی گریه می کنند و همه دست بر آسمان برده اند...

مقام صلاح الدین گنبد گلبهی
مثل دیگر جاها نبود. مقام صلاح الدین گنبدی داشت کوچک اما زیبا. رنگ گنبد گلهی بود. ایکاش که دلیل را می دانستم. هرچه در موزه و دیوار گشتم متن انگلیسی پیدا نکردم که دلیلی باشد بر این رنگ گنبد. زیبایی گنبد یک طرف. محوطه و مجسمه ی وسط آن یک طرف. مجسمه ای در میان محوطه بود که به وسیله ی چهار مجسمه احاطه شده بود. مجسمه گویی مجسمه ی صلاح الدین بوده که بر حمله ی خشمگین ابر و باران حالا تنها یک تنه ی نامشخص باقی مانده بود. اما جالب بود. به مجسمه ی نیم تنه که نگاه می کردم حالتی عجیسب داشت. این احساسیت که من در مقابل اکثر مجسمه های خراب و قدیمی دارم. احساس می کنم که با من حرف
می زنند. ایستاده بودم و عکس می گرفتم که پشت سرم سربازی سبز شد که از من عکس می گرفت. دلیلش را نفهمیدم اما مشکوک بود. شاید مثل همیشه می خواهند یک سری تروریست را نشان بدهند!
همه در کنار هم...
آن هایی که می روند دمشق تنها جای فوق العاده زیبایی که می بینند مسجد امویست. عظمت زیبایی در مسجد نهفته است. به خاطر بلند بودن دیوارها و فضای آن می شود آن را از جاهای با عظمت مذهبی در دنیا نام برد. مسجد اموی حالا مسجد است. روزگاری آتشکده ی زرتشتی بوده. روزگاری کلیسای مسیحی بوده. با ورود اسلام به دمشق این مکان مسجد شده. حالا در گوشه ای از آن کلیسا بر پاست در گوشه ای از آن مسجد و همه در کنار هم... (آرزو بخون حالشو ببر! این احتمالا تنها جایی که می تونی به منظورت برسی. همه در کنار هم...) عکس های ابتدای متن هم در همین مکان است.

قلعه ی دمشق - صلاح الدین - زندان
قلعه ی دمشق نزدیک به مقام صلاح الدین و مسجد اموی بود. قلعه ی دمشق را نتوانستیم به داخل برویم. اما از بیرون مثل همیشه عظمت دلهره آوری داشت. در کوچه های پشت آن میله های زندان خود نمایی می کرد. دیوار قلعه مثل داستان ها بود. برای اطلاعات که یاد بماند بگویم که صلاح الدین محافظ شهر دمشق بوده. فرمانداری سپاه را در چند دوره به عهده داشته. تندیس او هم نزدیک قلعه قرار داشت که در حال بازسازی بود و درون آن فقط کمی از میان لولا معلوم بود. چیزی که دیدم فهمیدم که مجسمه ای عظیم در حال بازسازیست. مجسمه ی محافظ شهر دمش "صلاح الدین" .
لاذقیه لاتاکیا فرقی نمی کند!
شهر لاذقیه کنار دریای مدیترانه واقع شده که آب و هوایش رویاییست. فاصله اش با دمشق در حدود چهارصد کیلومتر است. نفس کشیدن در این شهر کیف می دهد. دریا انقدر آبیست که گمان می رود در آب چند آسمان حل کرده اند و چند آسمان آبی زیبا و غلیظ تشکیل داده. مردم در این شهر حتی اندکی فارسی نمی دانند. اما بیشتر آن ها می توانند به راحتی به انگلیسی صحبت کنند این نعمتی بزرگ است برای من. در دمشق انگلیسی نبود. شاید این شهر از امن ترین شهرهای سوریه بود. آزادی کاملا در آن دیده می شد و فضایی زیبا داشت. به دیدار دوستی فرانسوی زبان رفتیم که در آن جا زندگی می کرد. شب خوشی را در لاتاکیا سپری کردیم. من و مادرم و دوست. البته این عکس ها را من نگرفتم.
تئاتر رومانی یا پله های بصری
بصری در فاصله صد و هشتاد کیلومتری دمشق واقع شده. مرز بین سوریه و اردن و تا حدودی اسرائیل است. برای رسیدن به بصری باید تا درعا می رفتیم و از آن جا به بصری. به بصری که رسیدیم. دست و پا شکسته به راننده فهماندیم که مارا در کجا پیاده کند. شهر تاریخی در پشت رومان تیاتر خراب شده بود جایی که دو هزار سال تاریخ دارد. سر ستون ها در این شهر تاریخی سالم مانده اند. هیچگونه مراقبتی از این جای تاریخی نمی شود و خراب شده. اما رومان تیاتر... به جرات بگویم که عظیم ترین جایی بود که در تمام عمرم دیده بودم. جایی که گلادیاتورها با هم نمی جنگیدند. اینجا جاییست که در آن توتر و اپرا برگزار می شده. تمام جاها آزاد بود و ما می توانستیم به همه چیز دست بزنیم و همه چیز را از نزدیک لمس کنیم. می توانم مثل قیصر بر راس آن بشینم و تماشا کنم و دستور بدهم. مثل یک بازیگر از درهای تاریک پشتی مشعل به دست وارد بشوم و می توانم مثل یک فرد عادی بیایم و در میان مردم بنشینم. جاییست که نزدیک به بیست هزار نفر را در خود جای می دهد. گاهی اوقات فکر می کنم که در وهله ای از زمان بشر پیشرفته تر از حال بوده. با دیدن بناهای تاریخی این احساس به همه دست می دهد. به هرحال زبان فکر و نوشتار و گفتار ناتوان است از بیان این همه زیبایی و عظمت.


مدها اصولا چند دسته هستند. ۱- مدهای فصلی . ۲- مدهای دائمی. ۳- مدهای گرون خرید به فصل بفروش! اول مدهای فصلی: مدهایی هستند که در یک فصل با توجه به شرایط جامعه مد می شوند. مثلا در زمستان به دلیل مصادف بود با روزهای عاشورا جوانی که تا دیروز در ماشین حسین تهی و رضا پیشرو گوش می کرده اند، حال عابد و زاهد می شوند و ذاکر و انصاریان گوش می کنند. همان کسی که تا دیروز تی شرت چسبان صورتی می پوشیده حالا با تغییر شرایط پیراهن سیاه می پوشد و عزاداری می کند که خدا را بنده نیست! دومین دسته مربوط می شود به مدهای دائمی. بر خلاف تصورات مدهای دائمی دائمی نیستند! این مدها در مقطعی از روزگار مد می شوند. مثلا با گذشت زمان خدا می داند که چه می شود. طی گذشت زمان از دهه ی ۵۰ تا حالا: در موسیقی که مثال خوبی برای این مطلب است، می توان به جیمی هندریکس و باب مارلی و سیگار اشاره کرد. موزیک های آرام و راک های زیبا و دلنشین و کمی تند شد و به سمت پینک فلوید و دورس و کویین و رولینگ استونس رفت. پس از گذشت این دوره معلوم نشد که چه شد! تغییر کرد و نیرونا به وجود آمد و متالیکا بعد از آن هم در سال های ۹۵ تا حالا رپ سر زبان ها بوده و مد شده. اما دسته ی آخر. دسته ی گرون خرید به فصل بفروش. دسته ای است که گرون خرید دارد و حالا وقتش نیست به فصل می فروشندشان. مثل تی شرت تنگ سفید را در فصل زمستان نمی فروشند. اگر هم بفروشند کسی نمی خرد. کسی که اهل فوتبال است و طرفدار استقلال در روز دربی نمی رود سینما فیلم "کلاهی برای باران" را ببیند! کسی که فیلم بین حرفه است پای فیلم "اینلند امپایر" خوابش نمی برد. کسی که با موتور هر روز می رود جلوی مدرسه روزی نمی شود که به جای این کار برود کتابخانه و کتاب مطالعه کند. پس...
سینمای دیوید لینچ را دوست دارم. از آشفتگی آن خوشم می آمد. ولی بعد از دیدن "اینلند امپایر" اصلا خوشحال نشدم. فیلم فیلم خوبی بود. ساختار زیبایی داشت. خوشحال می شویم وقتی میبینیم که دیوید لینچ هنوز به سینمای خودش وفادار است. اما فکر می کنم که اندکی بیش از حد فیلم لینچی بود! نیازی به این همه آشفتگی نبود و می توانست راحت تر باشد. البته شاید تمام این نظرات نظری باشد که با فقط دو بار دیدن این فلم داده می شود. من "تواین پیکس" را بیش از ۷.۸ بار دیدم و در مورد آن مقاله نوشتم.

فیلم مثل موسیقیست. بار اول شاید خیلی به مزاج خوش نیاید اما اندک اندک اگر خوب باشد به درون پوست و استخوانمان نفوذ می کند. سینمای مولف... امیدوارم تمام کسانی که فکر می کنند نمی توانند این فیلم را ببینند. این فیلم را ببینند. بخصوص که من در میان چند نامرد نشستم و فیلم را دیدم! نامردهایی که دقیقه ی ۱۷ خوابیدند تا من باز هم با رفیق شفیقم دیوید لینچ تنها بمانم و دست در دست فیلم ببینیم...

ماه رمضان ماه ترسناکیست. ماه رمضان ماهیست که آدم های خیابان از همدیگر وحشت دارند. ماهیست که تلویزیون سریال های آبکی پخش می کند. سریال هایی که به شکلی سریالی (پشت هم) پخش می شوند. ما وقت گذرانی را دوست داریم.تفریح یعنی انجام دادن کاری که نیاز به هیچ تلاشی نداشته باشد. در طول یک صد شب ممکن است یک سریال نود شبی پخش شود. این سریال نود شبی شب ها پخش می شود و به هیچ جایی بر نمی خورد. یک کارمند خسته و کوفته از اداره به خانه باز میگردد و جلوی تلویزیون ولو می شود و سریال تماشا می کند. گاه می خندد و گاه نمی خندد. در تمام شبکه های خانوادگی خارجی ساعتی از برنامه ها به افراد خسته و از کار برگشته اختصاص داده می شود. اما سوال من این است: آیا دیدن سریال به صورت سریالی هیچ آسیبی به مغز نمی رساند؟ این قبول که ما ایرانی ها در مغزمان حفره زیاد داریم! اما می شود این حفره های خالی را با چیزهای خوبی پر کرد. می توان دراز کشید و فیلم تماشا کرد. دراز کشید و کتاب خواند. دراز کشید و موسیقی گوش داد. می توان دراز کشید و... . اما ساده ترین و کم هزینه ترین و احمقانه ترین راه می شود اینکه بنشینیم جلوی تلوزیون و حفره های مغزمان را با سریال های تلویزیون پر کنیم. کمی در صورت آن هایی که سریال می بینند دقت کنید. چیزی به غیر از تصاویر کج و کوله ی تلویزیون دیده نمی شود. ماتشان برده جلوی تلویزیون. به جایی بر نمی خورد که من بنشینم در اتاقم و ده ساعت مداوم گیم بازی کنم. ضربه ی نهایی به خود من می خورد. اما به خیلی جاها بر میخورد این محیط لوده ی خانه ها زمانی که سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود حال و احوال کرد وقتی که سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود به همدیگر نگاه کرد وقتی سریال پخش می شود. در خانه ها نمی شود حرف زد وقتی سریال پخش می شود. پدر از سر کار بر می گردد. به سرع کفش هایش را در می آورد. می دود و کنترل تلویزیون را بر می دارد. آن را روشن می کند. سریال به نیمه ی راه رسیده چنان بر پایش می کوبد و آه می کشد، گویی عزیزی را از دست داده! خوان رولفو در قالب یکی از شخصیت ها توی کتاب پدرو پارامو می نویسد: هر آهی که از دهان بر می آید؛ هفت سال از عمر می کاهد... حال تکلیف آن کارمندی که هیچگاه به موقع به سریال نمی رسد چیست؟ او تا پایان ماه رمضان می میرد. حساب کنید که در سی شب هر شب هفت سال. می شود به عبارتی دویست و ده سال! از موضوع خارج شدم. لباس هایش را با عجله می کند و جلوی تلویزیون می نشیند. به سریال زل می زند مادر هم به او می پیوندد. دو نفری به سریال زل می زنند. بعد از چندی از اتاق خارج شدم. مادر را نگاه کردم در چشم هایش دایره های رنگی بود که می چرخید. مداوم و بی پایان. پدر هم به همین شکل. ترسیده بودم. کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. پدر مثل یک ربات سرش را چرخاند و گردن من را گرفت و از جا بلندم کرد. مادر هم از پشت به من لگد می زد. کنترل را به اجبار رها کردم با صورت کبود بر زمین افتادم. پدرم و مادرم به موضع خودشان بازگشتند. پدر تلوزیون را روشن کرد و ادامه ی سریال. نفسم که بالا آمد بلند شدم و به اتاقم رفتم. چیزی که اتفاق افتاده بود را باور نمی کردم. ناگهان صدای خنده و بازی بچه ای از خانه ی کناری به گوشم رسید. مادرش سریال می دید. زیرا صدای سریال هم به گوش می رسید. مادر فریاد زد: ساکت وش دارم سریال می بینم. بچه ساکت نشد و به بازی کودکانه اش ادامه داد. کمی گذشت. صدای سریال قطع شد. تیتراژ پایانی بود. صدای شیون و گریه ی بچه همراه شد با تیتراژ سریال. بچه گریه می کرد و شیون می زد. دیگر هیچ چیز شنیده نمی شد. صدای جیغ و گریه ی معصومانه ی کودک. فردا از مدرسه که به خانه آمدم بچه ای را در پارکینگ خانه دیدم. چشم هایش گد بود و زیر یکی از آن ها کبود. به او نگاه کردم و لبخند زدم او هم متعحب به من نگاه می کرد. گویی عجیب بود که کسی زمان بازی کردنش به او لبخند بزند. دست کردم در جیبم و شوکولاتی در آوردم و به او دادم. خوشحال شد و خندید. از او چند سوال تکراری پرسیدم او هم جوابم را می داد.(از آن سوال هایی که همه از بچه ها می پرسند!) بچه حالا می خندید و خوشحال بود. دیگر گریه نمی کرد. غروب شد و سریال اول شروع شد. چشم های پدر و مادر... شیون بچه ی همسایه... و اینجا بود که من دریافتم که همه ی مردملذت احساسیشان از سریال خنده و گریه و جادو شدن نیست. برخی لذتشان تاثیر سریال است. سریال هایی که با موضوعات افتضاح جامعه را تهریک می کند و به هم می ریزاند. سریال ها مردم را جادو می کنند. سریال هایی یک جا می شود که قضیه در هد نرمال می ماند و بیننده فق میخکوب می شود تا حفره ها با تفاله چایی پر شود. یک جا هم هست که به خاطر سریال بچه شان را کتک می زنند. لذت می برند. یک جا هم هست که به جوان هایشان شک می کنند. یک جا هم هست که از وضع حاضرشان دفاع می کنند!
- انفجار در افغانستان دست کم چهارصد کشته و زخمی برجای گذاشت. این انفجارات در مسیر حرکت خانوم بی نظیر بوتو رخ داد. خانوم بی نظیر بوتو، چند روز پیش بعد از تبئیدی خودخواسته برای حضور دوباره در صحنه ی سیاست از دوبی به کابل بازگشت...
تصویر انفجار را نشان دادند. تصویر بعد از آن را هم نشان دادند. تصاویر ورود بی نظیر بوتو به کشور را هم نشان دادند. خوشحالی مردم. استقبال از بوتو. فریاد شادی. عکس های خوشروی بوتو. بالا و پایین می پرند مردم. احوال خوشی دارند و روزگار را شاد می بینند. شب بعد در مسیر حرکت بوتو انفجار رخ داد. مردم مردند. مردم بودند که جان می دادند. مردم بودند که گریه می کردند و خون سرخ از پای آن ها فواره می زد. خون سرخ شاد بود. انگار مدت ها در میان رگ ها زندانی بوده و حال سرباز کرد و با شادی آزاد شد. بچه ها گریه نمی کردند. شاید داشتند می خندیدند. خوشحال بودند. گناه نکرده و بی دفاع مردند. خدا می داند که چقدر در روزهای آینده به آن ها خوش می گذرد. کودکی ۶.۵ ساله در کنار عکس خندان بی نظیر بوتو افتاده بود. او هم گریه نمی کرد. انقدر خوشحال بود که زبانش بند آمده بود و از حال رفته بود. شیون نمی زد کسی. ناله نمی کرد کسی. صورت کسی پیدا نبود. همه خوشحال بودند و می خندیدند...
و باز هم مردم بودند که مردند. مردم بودند که به دلیل بی دلیلی مردند. دلیل بی دلیلی؟ مگر دلیل از این مهمتر می شود آورد که همه مردند تا خانوم بی نظیر بوتو کار سیاسیش را در کشور آغاز نکند.
- تا کنون هیچ گروهی مسئولیت این انفجار را بر اهده نگرفته.
مسئولیت را بر عهده بگیرند. مسئول این انفجار طالبان باشد. القاعده باشد. آمریکا باشد و هر کشور دیگری. چه فرقی به حال مرده ها می کند؟ مگر خدا مسئولیت زلزله ی بم را بر اهده نگرفت؟ چه شد؟ جواب زنده های مرده دار را چه کسی داد؟ مگر این همه کشتار را گروههای تروریستی بر اهده نمی گیرند؟ چه می شود؟ نه مردی زنده می شود نه زنی نمی میرد. نه فرزندی گریان می شود. همه آرامش می گیرند در کنار عکس بی نظیر بوتو. شاهکار خلقت همین جاست. که بی نظیرها می آیند تا اتفاقات بی نظیر بیفتد. تا همه دلشان از خنده ریسه برود... .
- فرهاد پاشو بریم ... اوه اوه اوه یوسفی اومد شیلنگ بزنه! درریم!
در راهروی مدرسه می رفتیم که دل قافل ناگهان شلنگی بر کف دستم فرود آمد و یکی هم بر سر فرهاد. من از درد این شلاق و صدای آن از جا جست و زوزه ای کشیدم.
- تو کدوم طویله بزرگ شدی؟ این چه صدایی در میاری؟
- تو طویله ی مهرشهر!
دیگر ضربه را محکمتر از قبلی نثار جانمان کرد. به باسنمان زد و گفت: گمشو...
امروز برای اولی بار دو عدد شیلنگ مشتی نوش جان کردیم تا بفهمیم در طویله ای زندگی می کنیم که نامش ایران است. آقا من می خواهم به این دیوس ها فوحش بدهم و کمی خودم را خالی کنم. کثافت همان کسی به من شلاق زد که در خیابان مدرسه زیرچشمی به دختری نگاه می کرد و شهوت حیوانی در چشمهای کثیفش موج می زد. نظام آلوده و گه. همه می دانند که سامان یکبار بود که اینطور رد شد و رفت و هیچ چیز نگفت. دفعه ی بعدی اگر در کار باشد مطمئن باشید که نه تنها من هم فوحش میدهم بلکه مطمئن باشید که از طریق فیزیکی اقدام می کنم. مرتیکه ی آشغال. اگر معلمی رد شد و این راخواند رد نمی کند که من باید به این عوضی فوحش بدهم. خراب. از مرور این سناریو در فکرم لذت می برم:
به طرفم آمد ضربه ی شلاق بر بازوی من فرود آمد. من چیزی نگفتم و او گفت: تو کودوم باغ وحشی بزرگ شدی اینطوری من و نگاه میکنی؟
- تو همون باغ وحشی که خود خرابت بزرگ شدی.
چشم هایش گرد شد و نگاهی به من کرد گویا می خواست من را یکجا بخورد! شلگ را بالا برد... دستش در هوا چرخی زد... پایین آمد... لگد من به میان پایش فرود آمد و او هم از پدرش (نمی گویم مادرش!) یاد گرفته بود که زمانی که لگد به جای حساس می خورد زوزه بکشد. از درد بر روی زمین افتاد...
این یک داستان نیست. این یک حقیقت است که با قرار رفتن در یک شرایط خاص جامه ی عمل می پوشد. امیدوارم که فقط یکبار دیگر به من گیر بدهد. کمان که اگر به دوست من هم گیر بدهد چیزی د بدنش نمی گذارم. مرتیکه کثافت...
ای دوست
بکن این حکایت را گوش تا که چشم هایت بشود همچو سوراخ موش
کگر نبردیم دربی را گوشهایم دراز بشود به مانند خرگوش
پرسپولیس که دیگر تیم نیست نکن یک چیز را فراموش
عشق است استقلال بکن در گوش
کز استقلال برآمد صد ستاره ای ننشستند آن ها کنج خانه ای
همه عشق و همه کار و هم زندگی به ناگه دروازه بانی برآمد از دلبستگی
به یکباره شد عقاب آسیا ناصر خان بیا!
سال ها گذشت و دربی رسید پرسپولیس شش تا گوزید
ناگهان خروشی از آسمان ها برخواست پروین گفت از ماست که برماست
علی پروین گفت و خندید به ریش که آن شش تا نبود شانسی بیش
پس از همینجا با صدور بیانیه ای اعلام میکنیم بدون هیچ بهانه ای
بوق بزنید ای لنگی ها خرس قطبیتان را جمع کنید ای لنگی ها
حتی اگر روزی رسد جنگل بیند به خود این خرس چندل
باز هم آدم نمی شود این قطبی فارسی هم بلد نیست مرتیکه ی لفطی!
روز دربی نزدیک است جشن و پای کوبی نزدیک است
خدا کند پرپولیسی های وحشی نبرند این دربی شصتی
که البت فرقی ندارد بردی چرا که اگر باختی
شرکت واحد نبیند فرقی به هر حال عقده هایت را خالی کنی مفتی
بس است گفتن از شرارت تمام میکن با این جسارت
تسبیحیا گوش کن به یک فریاد رسا رسد کز ملک و کز قفلان:
پشت دروازه میدن عدس پلو قطبی تیمتو بردار و برو!
این سایت رو مدت ها پیش (بیش از ۱ سال) در وبلاگ قبلی گذاشتم. سایت جالبیست. حتما نگاه کنید. در مورد هنر مدرن...
